![]() |
![]() |
|
| زنبیل ارجینال من جایی در تبت پنهان شده! روزی به جست و جوی آن بار سفر خواهم بست! |
|
سام علیک!
اولندش دم زنبیلدار گرم که گذاشت تو ویبلاگش دو کلوم ما هم صوبت کنیم...به جون شوما یه حرفایی بعضی موقعا رو دل آدم بدجوری سنگینی می کنه.... خوب از لهجه مون فهمیدی که با درس کسی طرفی... من داش کوچیکه ی زنبیلدارم.... این آبجی ما همیشه تو نوشته هاش الفاظات قلم می ریزه ولی ما از همون بچگی درس و حسابی بلد نبودیم صوبت کنیم! کلا ما خیلی صوبت می کردیم و این زنبیلدار جیک نمی زد... ولی نمی دونم با این تمرین کم چه جوریاس که میاد این حرفای باحال ماحال رو می نویسه.. زنبیلدار: داری چی می گی برای خودت؟ من: زنبیلدار د نشد دیگه آبجی خانوم اگه قراره هم نویسی کنیم که پ من اینجا چی کاره ام؟ ها؟من می خوام تهنا تهنا بینیویسم...روشنه؟ فعلا اومدم خودم و معرفی کردم تا بعد... د اون زنبیل و بکش کنار...چرا اخمات رف تو هم آبجی؟ |
|
+ نوشته شده در
جمعه هشتم آبان 1388ساعت 16:17 توسط زنبیلدار |
|
|
داستان نویس عزیزم سلام! بعضی وقتا یه چیزایی رو یادم میره و تو به من می گی سر به هوا! یادم میره کتاب هایی که از کتابخونه ات کش رفتم رو بگذارم سر جاش! یادم میره وقتی پاورچین پاورچین از بالای سرت رد میشم – در حالی که تو خوابی- و میرم سراغ کمدت و کیف سی دی ات رو وارسی می کنم و سی دی مورد نظرم رو پیدا می کنم دوباره بگذارمش سر جاش! آخه مگه تقصیر منه که تو بانک سی دی داری؟ آره یادم میره وسایلم رو از روی میزت بردارم...خوب مگه تقصیر منه که میز تو برای درس خوندن راحت تره! باشه دیگه مداد، خودکارام رو با یه عالمه کتاب روی میزت جا نمی ذارم که بیای غر غر کنی که خودت مگه میز نداری؟؟؟!!!؟؟ باشه دیگه یادم می مونه که فلش کارت های زبانم رو ولو نکنم رو زمین..یادم می مونه که وقتی یک میلیون کاغذ باطله می ریزم تو سطل زباله، ببرم خالیش کنم...یادم می مونه که لامپ مطالعه ی بالای سرم رو وقتی شب ها دارم کتاب می خونم خاموش کنم. یادم می مونه! حالا اصلا این ها رو ول کن، دلم خیلی وقت ها برات تنگ میشه... باسه همه ی با هم بودنامون تنگ میشه...باسه تمام بیرون رفتنامون تنگ میشه...باسه ی همه ی رازها و درد دل گفتنامون تنگ میشه...باسه اون موقع هایی که میریم خرید و تو اونقدر لفتش میدی تا یه چیزی بخری تنگ میشه...باسه اون روزایی که منو میبردی دندون پزشکی تنگ میشه... باسه همه ی اون وقت هایی که بچه بودم و مجله هات رو خط خطی می کردم تنگ میشه...باسه همه ی وقت هایی که شب ها می ترسیدم و می یومدم پیشت می خوابیدم تنگ میشه! راستی چرا دیگه نمی ترسم؟ خیلی وقت ها فقط تو منو درک می کردی...نه هیچ کس دیگه... من همون رامونای تخیلی شیطونم...تو هم بئاتریس خواهر بزرگتر! اینم یکی! در حالی که برای همه عجیبه که من ادبیات نوجوان می خونم برای تو اصلا عجیب نیست! چون گفتی که نویسنده های این کتاب ها آدم بزرگ ها هستند و این اصلا دلیل نمیشه. و این که کتاب های رامونا و بیزوس رو از من گرفتی و خواندی و از اون به بعد من شدم رامونای شیطون و تو هم بیزوس پر مسئولیت تو با همه فرق داری... تازگی ها فکر می کنم دور نیست اون روزی که ما از هم جدا شیم و حسرت این روزهای خوب با هم بودن رو بخوریم! دوستت دارم رامونا زنبیلدار جودی آبوت |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه شانزدهم مهر 1388ساعت 13:24 توسط زنبیلدار |
|
|
سلام! امروز رفتم سر کلاس و درس دادم:
آن زنبیلدار است! زنبیلدار نان داد. زنبیلدار بادام دارد. آن زنبیلدار در باران آمد. زنبیلدار خوب است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه ششم مهر 1388ساعت 10:4 توسط زنبیلدار |
|
|
می دونی چی تو زندگی آدما رو از هم دور می کنه؟ چیزی که اون اعدامی داشت! خودخواهی! دل خون (حامد بهداد) اونقدر از این جمله خوشم اومد که تا بیرون سینما هی تکرارش کردم تا بعد از صد سالی که قراره بیام تو وبلاگم مطلب بگذارم یه چیزی برای گفتن داشته باشم!
|
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و چهارم مرداد 1388ساعت 18:47 توسط زنبیلدار |
|
|
سلام! پریروز داشتم کارتون بابالنگ دراز رو نگاه می کردم. تو این سری، سالی مک براید داشت برای انتخاب شدن تو شورای دانش آموزی تبلیغات می کرد و خیلی برای موفقیت تلاش می کرد و اونقدر استرس و هیجان داشت که موقع سخنرانی از حال رفت. جودی سریع اومد جلوی تریبون و گفت که: بله! همون طور که دیدید سالی مک براید ضعف کرد! و همه زدند زیر خنده!!! جودی با عصبانیت فریاد زد :خنده نداره! سالی این چند روز بسیار تلاش کرد اون خیلی زحمت کشید و خیلی وقت گذاشت به نظر من سالی می تونه یه عضو لایق برای شورای دانش آموزی باشه....و با تشویق جمعیت مواجه شد... وقتی بعدا با سالی حرف می زد، مطالب با معنی بین آن دو نفر رد و بدل شد و سالی گفت مهم نیست که من انتخاب بشم مهم این بود که من تلاش کردم. دیگه اهمیتی نداره که نتیجه چی باشه..من برای هدفی که داشتم نهایت سعیم رو کردم...این حرفها باعث شد که جودی برای برنده شدن در مسابقه ی داستان نویسی و بردن جایزه ی 25 دلاری دست به کار بشه....این همه حرف زدم باسه این که بگم من کار انیمیشن رو شروع کردم....چند تا کتاب از نمایشگاه گرفتم.... تو اینترنت جستجو کردم....چند جا برای کلاس زنگ زدم....نرم افزارهای گرافیکی گرفتم و کتابهای مربوطه رو تهیه کردم....باسه این که هدفی دارم و می خوام تو این کار پیشرفت کنم. از خودم خجالت می کشم که چرا تا به حال تو مسیری که علاقه داشتم قدمی برنداشتم.....جا داره از شانگوله تشکر کنم که حرفای تاثیرگذاری به من زد. این که اگه آدم به چیزی علاقه داشته باشه دیگه کاری نداره که وقت اون رو نداره بلکه یه جوری توبرنامه هاش می گنجونش.... برای شروع هر کاری باید دل رو به دریا زد و ترس رو کنار گذاشت...اولین قدم همیشه سخت ترین قدمه وقتی سنگ اول رو می ذاری خود به خود مسیرت رو پیدا می کنی!!! پس طبق شعار چندین ساله ام: Full of energy again
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:34 توسط زنبیلدار |
|
|
گاهی اوقات کلی سعی و تلاش می کنی ولی نتیجه مطابق میلت نمیشه....دیروز یکی از اون روززها بود وقتی نمره ی یکی از درسام رو دیدم دنیا رو سرم خراب شدُ ناراحتیم از این بود که اکثر دوستام با این که کمتر از من وقت گذاشته بودند اما نمرات به مراتب بهتری گرفته بودند.....چی میشه برای یه درس دیگه یه کم وقت بذاری و نمره ی خوب بگیری....می گم در گوشت رو بیار....آها....امروز یکی از اون روزها بود.....نمی دونم ولی چه قدر همه چیز الکیه ها....پس بیاید زندگی رو ساده بگیریم...بی خیال....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 17:35 توسط زنبیلدار |
|
|
انتشارات زنبیلدار به مناسبت پایان هفته ی کتاب کتاب های زیر را حراج می کند! بشتابید!! حراج! بدو حراجش کردم! آتیش زدم به زنبیلم! - 101 راه برای قتل (فقط یک جلد مانده که به مناقصه گذاشته می شود) - شونصد میلیون راه برای موفقیت اثر چارلز آنتونی هاپکینز پسر عموی آدم معروف و میلیونر آنتونی جکول رابینز - چگونه در جیک ثانیه پولدار شویم! - آموزش زنبیل زدن در 20 روز (تضمینی) - خرچنگ را با چنگالهایش قورت بده! - سنگ شویی (چیدمان اتاق کار) - 101 راه برای کنکور بی دردسر - کتاب جیبی جیب بری جالب برای جوانان خودجوش - چگونه هیچوقت حساب نکنیم (ناهار، شام، خوراکی، تقلب امتحانی و...)
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1388ساعت 14:7 توسط زنبیلدار |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
|
| نوشته های پیشین |
|
آبان 1388 مهر 1388 مرداد 1388 خرداد 1388 اردیبهشت 1388 |
| پیوندها |
|
گاهی سکوت بهترین است! یک روز خوب! گل آقا بزرگمهر حسين پور گل نساء صد سال تنهایی عروسک کوکی |
|
RSS
|